خرید بک لینک

درباره سایت

سرگریچ-حسن آباد

***خوش آمدید*** خیلی ممنون ازاینکه وبلاگ مارابرای دیدن انتخاب کردید. خوشحال میشم نظرات خودرابرای ماارسال کنیدواگه دوست داشتیدبه ما امتیازبدهید. باتشکر.
تماس بامدیروبلاگ تماس با ما . . .
فال انبیاء

فال انبیاء

.

امکانات وب


اÙx86تخاب بÙx87ترÙx8aÙx86 Ùx88بÙx84اگ Ùx85اÙx87

اÙx84Ùx81 بÙx8fÙx88دÙx85 ز عشÙx82 داÙx84 گشتÙx8fÙx85

شکر بÙx88دÙx85 بÙx87 زÙx87ر Ùx85ار گشتÙx8fÙx85

Ú¯Ùx84Ûx8c بÙx88دÙx85 Ùx85Ûx8cاÙx86 تازÙx87 Ú¯Ùx84Ùx87ا

بدست Ûx8cار Ùx86ادÙx88Ùx86 خار گشتÙx8fÙx85

تÙx88Ûx8cÛx8c Ùx86Ø®Ùx84 شکر بارÙx8fÙx85 دÙx84اÙx84Ùx87

اساس دارÙx88 Ùx86ادارÙx85 دÙx84اÙx84Ùx87

Ùx85Ùx88 Ú©Ùx87 سخت Ú©Ø´ دÙx88رÙx90 زÙx85Ùx88Ùx86Ùx85

تÙx88Ûx8cÛx8c Ùx85Ùx86Ø´Ùx88ر آزارÙx85 دÙx84اÙx84Ùx87

Ø´Ùx8eÙx88Ùx88Ùx86 تا سر سØxadر در اضطرابÙx85

خدا شاÙx87د Ú©Ùx87 بÛx8cدارÙx8fÙx85 دÙx84اÙx84Ùx87

زÙx8eÙx85Ùx90Ùx86Ùx87 Ú©Ûx8cد بÛx8c تÙx88 زÙx86دÙx87 Ùx85Ùx86دÙx86

بÙx87 Ùx81کر Úx86Ùx88بÙx87 دارÙx85 دÙx84اÙx84Ùx87

Ùx86دÙx87 Ùx84Ùx90Ùx81تÛx8c دگÙx87 Ú©Ùx88Ùx84 کرارت

Ú©Ùx87 تا Ùx85Øxadشر عزا دارÙx8fÙx85 دÙx84اÙx84Ùx87

ØxadÙx8eÙx84ا Ù¾Ûx8cØ´ Ùx87Ùx85Ùx87 Ø®Ùx88ارÙx8fÙx85 دÙx84اÙx84Ùx87

Ùx86Ú©Ùx86 Ú¯Ûx8cشتÙx87 تÙx88 آزارÙx85 دÙx84اÙx84Ùx87

-->-->--> Ùx85ارادرگÙx88Ú¯Ùx84 Ùx85ØxadبÙx88ب Ú©Ùx86Ûx8cد
-->-->-->
تصÙx88Ûx8cر رÙx88زÙx88بÙx84اگ -->-->-->--> -->-->-->
-->-->-->
Ùx85شخصات دستگاÙx87 Ø´Ùx85ا -->-->--> -->-->-->

-->-->-->--> Top Java Script in کدÙx87اÛx8c جاÙx88ا اسکرÛx8cپت -->-->-->

JavaScript Codes . -->-->-->
داشتم توی کوچه میرفتم متوجه سروصدای داخل یکی از خونه های همسایمون شدم.یکدفعه درب حیاط خونه همسایه بازشد وپسرک جوانی پابرهنه سراسیمه و باچهره ای برافروخته بهسرعت از آنجا بیرون آمد وبطرف کوچهدوید .متعاقب آن لنگه دمپایی زنانه ای که البته از بیخ گوش بنده نیز ردشد زوزه کشان بطرف پسرک جوان پرتاب شد ودرست به پس کله اش با صدای خاصی به هدف خورد...پسرک با لهجه محلی خودمون فریاد زد :ای بو.. سوهتوم ، و بعدشهم دو سه تا فحش جانانه ادامه کلامش بود.متعجب شدم و مونده بودم چی شده و ماجرا از چه قراره؟! پسرک همانجا وسط کوچه با پای برهنه در حالیکه دستش را به پس کله اشمیمالید و معلوم بود درد زیادی دارد به دیوار تکیه داده بود.نزدیکش شدم .چون میشناختمش بهاسم صدایش کردم و گفتم جریان چیه؟پسرک که حسابی اعصابش بهم ریخته بود به حالتی عصبی و تندی باهمان لهجه خودمون گفت:بتو چه.. مگه تو فضولی؟خوب البته اینو دیگه راست میگفت بمن ربطی نداشت.اما دوباره ازش پرسیدم که چه شدهو چرا سرو صدا راه انداختی و...؟پسرک این بار که کمی از درد و عصبانیتش کاسته شده بود راضی شد که قضیه رو بهم بگه.بازم با لهجه کهنوجی گفت:یارانهء موشون ریخته بحساب باوا یوون نادادنن ای مو ..اویشون یارانیء مو بالا بکشن .! ولی مو ناهلوم مو یارانم اویتوم.. مو سهموم اویتوم.. بخدا ازنوم همیء چی پوت پوت اکنوماصلا ارم ای خودوم اسوزونوم.!! ارم شکایتشون اکنوم*.!!!!!!نمیدانستم چی بگم .خنده ام گرفته بود..حوصله توضیح دادن و قانع کردن پسرک رو هم نداشتم .آخه عین همین ماجرا را توی محله مون و شهرمون بارها دیدم و شنیدم.این روزها توی بعضی خونه ها دعوای پدرومادر بابچه هاشون بر سر یارانهها رایج شده و هر ازچند گاهی ماجرای دعواها و کتک کاری ها شون به کوچه و خیابون هم کشیده میشه!!.خداحافظی کردم و به راهم ادامه دادم.*برگردان حرفهای پسرک:(یارانه سهم من بحساب بابام اینا واریز شده و به من نمیدن.می خوان یارانه منو بالا بکشن! ولی من نمیذارم من یارانمو میخوام. سهممو میخوام .بخدا میزنم همه چی رو داغون میکنم .اصلا میرم خودمو آتیش میزنم!! میرم ازشون شکایت میکنم.!!!)

برچسب: نویسنده: yaser تاريخ: يکشنبه 12 آذر 1391 ساعت: 23

صفحه بندی