خرید بک لینک

درباره سایت

سرگریچ-حسن آباد

***خوش آمدید*** خیلی ممنون ازاینکه وبلاگ مارابرای دیدن انتخاب کردید. خوشحال میشم نظرات خودرابرای ماارسال کنیدواگه دوست داشتیدبه ما امتیازبدهید. باتشکر.
تماس بامدیروبلاگ تماس با ما . . .
فال انبیاء

فال انبیاء

.

امکانات وب


اÙx86تخاب بÙx87ترÙx8aÙx86 Ùx88بÙx84اگ Ùx85اÙx87

اÙx84Ùx81 بÙx8fÙx88دÙx85 ز عشÙx82 داÙx84 گشتÙx8fÙx85

شکر بÙx88دÙx85 بÙx87 زÙx87ر Ùx85ار گشتÙx8fÙx85

Ú¯Ùx84Ûx8c بÙx88دÙx85 Ùx85Ûx8cاÙx86 تازÙx87 Ú¯Ùx84Ùx87ا

بدست Ûx8cار Ùx86ادÙx88Ùx86 خار گشتÙx8fÙx85

تÙx88Ûx8cÛx8c Ùx86Ø®Ùx84 شکر بارÙx8fÙx85 دÙx84اÙx84Ùx87

اساس دارÙx88 Ùx86ادارÙx85 دÙx84اÙx84Ùx87

Ùx85Ùx88 Ú©Ùx87 سخت Ú©Ø´ دÙx88رÙx90 زÙx85Ùx88Ùx86Ùx85

تÙx88Ûx8cÛx8c Ùx85Ùx86Ø´Ùx88ر آزارÙx85 دÙx84اÙx84Ùx87

Ø´Ùx8eÙx88Ùx88Ùx86 تا سر سØxadر در اضطرابÙx85

خدا شاÙx87د Ú©Ùx87 بÛx8cدارÙx8fÙx85 دÙx84اÙx84Ùx87

زÙx8eÙx85Ùx90Ùx86Ùx87 Ú©Ûx8cد بÛx8c تÙx88 زÙx86دÙx87 Ùx85Ùx86دÙx86

بÙx87 Ùx81کر Úx86Ùx88بÙx87 دارÙx85 دÙx84اÙx84Ùx87

Ùx86دÙx87 Ùx84Ùx90Ùx81تÛx8c دگÙx87 Ú©Ùx88Ùx84 کرارت

Ú©Ùx87 تا Ùx85Øxadشر عزا دارÙx8fÙx85 دÙx84اÙx84Ùx87

ØxadÙx8eÙx84ا Ù¾Ûx8cØ´ Ùx87Ùx85Ùx87 Ø®Ùx88ارÙx8fÙx85 دÙx84اÙx84Ùx87

Ùx86Ú©Ùx86 Ú¯Ûx8cشتÙx87 تÙx88 آزارÙx85 دÙx84اÙx84Ùx87

-->-->--> Ùx85ارادرگÙx88Ú¯Ùx84 Ùx85ØxadبÙx88ب Ú©Ùx86Ûx8cد
-->-->-->
تصÙx88Ûx8cر رÙx88زÙx88بÙx84اگ -->-->-->--> -->-->-->
-->-->-->
Ùx85شخصات دستگاÙx87 Ø´Ùx85ا -->-->--> -->-->-->

-->-->-->--> Top Java Script in کدÙx87اÛx8c جاÙx88ا اسکرÛx8cپت -->-->-->

JavaScript Codes . -->-->-->
ف – (( قصه پادشاه قلندر ))روزي بود روزگاري در يك دياري پادشاهي قصر زيبايي داشت . روزي قلندري ( درويشي ) نزد پادشاه مي آيد و از او خواست كه قصر و بارگاهش را در راه خدا بدهد . پادشاه هم دست زن و بچه اش كه هردو پسر بودند را گرفت و در بيابان منزل گزيد . شب كارواني كه در نزديكي آنها منزل كرده بود ، سر كاروان آنها يكي را نزد پادشاه فرستاد كه زنت را بما بده بعنوان دايه كه زني از ما وضع حمل مي كند ( بچه مي زايد ) پادشاه زنش را به آنها داد ، آنها زنش را با خودشان بردند و شاه گفت اين را دادم در راه خدا – پادشاه دست دو پسرش را گرفت و رفت و رفت در راه به رودخانه پر آبي رسيدند . يكي را گذاشت و دست ديگري را گرفت كه از رودخانه عبور كند . و آن پسرش را هم رودخانه برد – پادشاه گفت اين را هم دادم در دراه خدا و در پايين ، باغباني بچه را مي گيرد ،رفت كه آن يكي را بياورد آن را هم گرگ برده بود و در راه چوپاني پسر را از چنگال گرگ ميگيرد و پادشاه گفت اين را هم دادم در راه خدا . خلاصه شاه هر دو پسرش را نيز از دست مي دهد .پادشاه رفت و رفت به شهري رسيد وآن شهر هم پادشاهش فوت كرده بود و عيال پادشاه مرحوم هم در آنجا بودند آنان مجلس گرفته بودند كه پادشاه تعيين كنند در همين موقع شاه رسيد و در گوشه اي از مجلس نشست . آنان براي تعيين شاه مرغ دولت را پرواز دادند ( مرغي كه روي سر هر كس بنشيند همان شاه است) . آنها هر بار كه مرغ دولت را پرواز مي دادند روي سر همين شاه يا مرد غريب مي نشست ، همه اعتراض كردند كه چرا اين مرغ روي سر اين غريب مي نشيند و روي سر ما نمينشيند ، آنها مدتي مرغ را در خانه زنداني كردند و بعد مرغ را آزاد كردند دوباره روي سر شاه نشست .آنها شاه را در خانه زنداني كردند مرغروي خانه نشست – به مجلس گفتند شاه همين است و اين جانشين است و شاه نيز حكومت را بدست گرفت و زنشاه فوت شده را گرفت و دستور دادكه سربازان همه جمع شوند و نگهباني مي خواهد . سربازان آمدند و خدمت مي كردند در همين موقع همان كاروان كه زن شاه غريب را برده بودند و چون اين كاروان كه رابطه تجاري و دوستانه با شاه فوت شده اين شهر داشتند در نزديكي شهر بار انداخته بودند و طبق معمول نزد شاه آمده و از شاه درخواست دو نفر سرباز بعنوان نگهباني اسباب و اثاث هايشان كردند ، شاه نيز دو نفر را براي نگهباني فرستاد از قضا كه هر دو برادر بودند و همديگر را نمي شناختند .يكي از آن به دومي گفت : بيا بنشينيم و سرگذشتمان را براي هم تعريف كنيم . خلاصه بعد از تعريف سرگذشت هم – يكي از آنها گفت : من مادري داشتم كه كاروان آن را باخودش برد – آن يكي هم گفت من مادري داشتم و كاروان با خودش برد ، آن يكي هم گفت من برادري داشتم كه گرگ آن را با خودش برد ودر راه چوپاني نجاتش داد – خلاصه همديگر را شناختند و در همين لحظه مادر نيز از داخل صندوق صدا مي زند مادرتان هم اينجاست و مرا نجات بدهيد . آنها مادرشان را نيز نجات مي دهند . رئيس كاروان به شاه شكايت مي كند كه سربازان اموال و وسايل ما را دزديده اند و شاه نيز سربازان را محاكمه مي كند ، سربازان ماجرا را تعريف مي كنند و شاه نيز با خبر مي شود و دستور داد كه كاروان را با سر دسته آنها نابود كنند و خلاصه شاه نيز در مقابلثوابش به بارگاهش و زن و فرزندانش رسيد . و قصه ما تمام شد .

برچسب: نویسنده: yaser تاريخ: دوشنبه 13 آذر 1391 ساعت: 0

صفحه بندی